|
بیا بخوان یادم باشد پاکی کودکی ام را از دست ندهم
| ||
|
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیزرا رها کنم، شغلم را، دوستانم را ،زندگی ام! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم: آیا می تواانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت....بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 10:52 ] [ h.g ]
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و در آمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه کرد... این آزمایشگاه ، بزرگ ترین عشق پیر مرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها.......بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 11:27 ] [ h.g ]
همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغ گویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند دکتر چمران
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 12:15 ] [ h.g ]
آن که در زیر سنگین ترین بارها خفته است و دارد خفه می شود، فقط به نفس آزاد شدن و برخاستن از زیر این آوار خفقان و فشار می اندیشد، نه به چگونه آزاد شدن ، چگونه بر خاستن!
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 9:47 ] [ h.g ]
سبز شدن درختان نیست که بهار را به وجود می آورد، بلکه بهار طبیعت است که درختان را سبز می کند. سال خوبی رو برای شما دوستان عزیز آرزومندم
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 17:31 ] [ h.g ]
انسان بیش از زندگی است، آن جا که هستی پایان می یابد، او ادامه می یابد. * اگر یک زندانی در بیرون، هیچ دلخوشی نداشته باشد، آزادی را طلب نمی کند، هرچند در را به روی خود گشوده ببیند.
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 1:22 ] [ h.g ]
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد . بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به شماره گرفتن مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد پسرک پرسید: خانم ، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های خانه ی تان را به من بسپارید؟
زن
پاسخ داد: کسی هست که...
بقیه در ادمه مطلب......
ادامه مطلب [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 1:54 ] [ h.g ]
من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال
قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های
شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس
کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند. آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه
صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی
قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم.
نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می
کنم. من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر
چه بیشتر می دوند کمتر می یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در
می آید!
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 13:23 ] [ h.g ]
با او از زمین فاصله می گیرم ودست در دست همسفرم، سینه ی آسمان را می شکافیم و اوج می گیریم و رنگ ها را همه بر روی زمین می گذاریم و می رسیم تا بدان جا که زمین و آسمان و فضاهای پهناور همه بی رنگ است، شسته از هر رنگی است، آن جا که دیگر زمین نیست، همه آسمان است و آفرینش همه آبی می زند. آن جا که از همه ی رنگ ها رها شده ایم.
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 11:48 ] [ h.g ]
باز چشم ها در هم جرقه می زنند، در چشم او، من تصویر خود را که بر روی پرده های اشک می لرزد، می بینم و قلب او راکه همچون ماهی قرمز و کوچکی درعمق چشمه های آبی زلالی در تب و تاب است، از عمق بی انتهای چشم های او به چشم می بینم.
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 7:15 ] [ h.g ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||